|
|
 |
|
|
| |
| |
« آشوب »
پنجره را باز می کنم...
دیوار رو به رو
با همه آجرهایش
زل می زند توی چشم هام.
هرچه قدر از دیوار بالا می روم
آسمانی
که تعریفش را می کردی
نمی بینم.
پنجره را می بندم...
به مورچه ها اجازه می دهم
تا می توانند
پشتکارشان را به رخ آدم ها بکشانند .
نوشته شده توسط حامد کریمی در 88/06/16 | موضوع:
|
|
|
 |
|
|
|
 |
 |
|
|
| |
| |
«آکاردئون »
حتماً
این آکاردئون کهنه را
زمانی
یک نوازنده عاشق دوره گرد
توی صندوقچه پنهان کرده
که دختر همسایه...
از صداهایی که همه می گویند
شبیه راه رفتن گربه
روی کلیدهای پیانوست
میفهمد
چقدر دوستش دارم.
نوشته شده توسط حامد کریمی در 88/05/08 | موضوع:
|
|
|
 |
|
|
|
 |
 |
|
|
| |
| |
سلام...
نمیدونم چه طور باید ابراز شرمندگی کنم... ولی این چند وقت که وبلاگ رو به روز نکردم دنبال بهانه ای (مثل یه شعر جدید) میگشتم ... ولی بهار فصل من نیست... و این یکی ، از شعرای قدیمیترِ منِ که با عرض معذرت تقدیم میشه...
غرق نگاهت شدم...
سر از دریاهای دور درآوردم
نفس می کشیدی...
تلاطم موج ها می شد
یلک می زدی...
جست و خیز ماهی ها بود
لبخند می زدی...
شکل ماه روی آب می افتاد
سرمی چرخاندی...
در آبی ها گم می شدم...
آهای دخترک ...
حواست هست چه دریایی برایم درست کرده ای ؟؟؟
نوشته شده توسط حامد کریمی در 88/03/07 | موضوع:
|
|
|
 |
|
|
|
 |
 |
|
|
| |
| |
سال جدید رو به همه تبریک میگم و پست سوم رو به آرش تقدیم می کنم....
۱-
آرام... روى سفيدى كاغذ دراز كشيدهاى ...
و دلم نمىآيد
بيدارت كنم كه به كارهاى دنيا برسم ...
مىدانم همين كه لاى اين ملاّفهها...
مىتوانم
لطافت شعر ناب را لمس كنم...
براى دنيا كافى است!
۲-
روی ماسه ها نوشتم :
دوستت دارم...
دریا موج کشید و خانه مان را خراب کرد...
۳-
می گفتی: باران همه چیز را
زیباتر می کند... حالا می گویی:
چرا مثل موش آبکشیده شده ای؟
نوشته شده توسط حامد کریمی در 87/12/26 | موضوع:
|
|
|
 |
|
|
|
 |
 |
|
|
| |
| |
«دوئل»
همه دوئل های دنیا یک رسم دارند...
پیش از آنکه قدم دهم را برداری
به تو شلیک می شود.
این را
می دانم...
اما دیگر برای همه چیز دیر شده
تو هفت تیرت را هم آماده کرده ای
پس..
بیا به هم پشت کنیم
من...
رو به آپارتمان قدیمی امان
قدم بر می دارم
تو...
رو به ایستگاه راه آهن ...
1
2
3
4
5
6
.
.
و تو..
پیش از آنکه قدم دهم را برداری
مرا فراموش میکنی .
دوئل تمام شد
تو رفتی و من مردم ...
نوشته شده توسط حامد کریمی در 87/12/06 | موضوع:
|
|
|
 |
|
|
|
 |
 |
|
|
| |
| |
سلام ...
به همه دوستای خوبم.... شاعر و غیر شاعر ، چه اونایی که می شناسمشون چه اونایی که نمی شناسمشون ...امید وارم که حال همه خوب باشه...عرض کنم که اونایی که منو خیلی وقته می شناسن می دونن که حداقل چهار سال بود که وبلاگ نوشتن رو کلا گذاشته بودم کنار ولی نمی دونم چی شد که به تحریک وحید برزگر عزیرم دوبار وسوسه شدم و این بلاگ و را انداختم شاید که «مقبول طبع مردم صاحب نظر شود» ...پس از همین جا از همه می خوام که با نظرا و راهنماییاشون کمکم کنن چه توی شعرم چه توی مسائل وبلاگ ... زیاد روده درازی نمی کنم و واسه شروع یه شعر تقدیم می کنم...
«چشم های روشن تو»
از بچگی
دست مادرم را می گرفتم
که مبادا...
راه خانه مان را گم کنم
اما از وقتی ...
دست مادرم را رها کردم
در جنگلی گم شدم
که
روی چشم های تو... سبز شده بود
حالا همه ترسم از این است
که مبادا...
مادرم ...
راه چشم های تورا پیدا کند ...
نوشته شده توسط حامد کریمی در 87/11/20 | موضوع:
|
|
|
 |
|
|
|
 |
|
|
بغض را میشود قورت داد کلمه را ...نه
|
|
| |
|
|
|
|
 |
| |